برچسب:
نویسنده: بهراد کاشفی
یکی از خورد کننده ترین حس ها, حس باخت دادن همه چیزت
نابود میشی... له میشی....
و من میدونم الان فراتر از اینها هستم حتی!!
اما میدانم ک بلند میشوم فقط کافیست بدانم دستانت با زانوهایم بلند میشود....
برچسب:
نویسنده: بهراد کاشفی
حال هیروشیامی رو دارم ک از دور اسکلت سالم شهر نمایان است و از داخل, لاشه ی ریش ریش شده اش توی ذوق میزند....
شهری ک مدتها باید نگاهش ب ریشه های سالم مانده تک درخت وسط شهر باشد و هی نگاه کند و نگاه کند و سالیان دراز بگذرد.....
برچسب:
نویسنده: بهراد کاشفی
و داد میکشم.... دادا میکشم ...... داد میکشممم....
داد میکشم....
برچسب:
نویسنده: بهراد کاشفی
برچسب:
نویسنده: بهراد کاشفی
برچسب:
نویسنده: بهراد کاشفی
من روزها، روزه ی سکوت به خودم بدهکارم...
و شاید سالها...
مقروض به ثانیه های هیاهو... به پاهایی پینه به نکرار بسته...
به تمام سجود و رکوع های بی تکرار...
به مشت های گره کرده، بی قرار....
و...
به هزاره های بی تو...
من، روزها...، و شاید سالها...
برچسب:
نویسنده: بهراد کاشفی
تو همان تابش بهاری هستی..
که هر لحظه تابیدنش اش را غنیمت باید شمرد...
که خود را به گرمایش سپرد... چشمها را بست و..... .
دیگر
هیچ
آرزویی
باقی نمی ماند...
تو همان تابش همیشه بهاری هستی.... عزیز دل....
برچسب:
نویسنده: بهراد کاشفی
ایستاده در حاشیه ی شهر خدا....
بر لبه ی پرتگاه....
جیغ می کشد.... جیغ می کشد.... جیغ میکشد.... دهان باز، بی صداا...
فریادهای پس زده.... چشمانی پر صدا.....
برچسب:
نویسنده: بهراد کاشفی
برچسب:
نویسنده: بهراد کاشفی
او هم می داند لحظه, لحظه ی عطر خمار چشمانت را محتاج است, شبانه های من...
فرشته ی فصلی که یلدا را ثانیه به ثانیه دنباله دار تر میکند...
برچسب:
نویسنده: بهراد کاشفی
برچسب:
نویسنده: بهراد کاشفی
در همین لحظه...
در نقطه ی صفر شب و صبح...
من بینهایت دلتنگ چشمانت شده ام...
.
.
و چشمانت هم بهانه ای است.... که سرپوشی بگذارم بر گرگ و میش دلتنگی ام برای هر ذره ی دوست داشتنی ات ..
برچسب:
نویسنده: بهراد کاشفی
این جنگ تن ب تن بارها نتیجه اش تست شده:
حتی تصور یک مینیمم ثانیه نبودنت, ماکسیمم تمام عمرم را حریف است...
برچسب:
نویسنده: بهراد کاشفی